X
تبلیغات
بیا و رمان بخون

بیا و رمان بخون

خوش اومدی

رم

سلام

دوستانی که میگین اسیر شدگان عشق رو بزارم متاسفانه این رمان به دلیلی که نمیدونم چیه ناتموم مونده و نویسندش ادامه نداده پس لطفا از من نخواین که بزارمش

اگر رمان پلیسی و رمز و راز دار هم میخواین لطفا ببگین من علم غیب (اگه غلت و غلوت املایی دارم شرمنده)ندارم.

یکی از دوستان گفته بود که رمان هایی مثل همخونه رو معرفی کنم به قشنگی اون و مثل اون شاید نباشه اما شبیهش هست

مثل رمان :قرار نبود . عشق در چهار دیواری .که قرار نبود رو در وب گذاشتم اگر عشق در چهار دیواری رو هم می خواین بگین تا بزارم

اینها چیز هایی بود که یادم اومد

همچنین این که من نویسنده رمان ها نیستم بهتره از نویسنده رمان ها هم تشکر کنین البته علاوه بر من

دوستون دارم



+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1392 ساعت 15:35 توسط نسیــ ـــ ـم |


خلاصه چند تا از رمان ها

 

    نظرتون در مورد رمان های م . مودب پور (ماندانا معینی )ا تکین همزه لو و رويا خسرو نجدي چيه؟ 

اگه دوست دارين بگين تا بزارم  

رمان اسير شدگان عشق خلاصه: 3 دختر و 3 پسر با شخصیتای متفاوت و اخلاق و رفتار خاصه خودشون توی این داستان ایفاگره نقشه اصلی داستان هستند.ولی داستان از زبانه افرا یکی از دخترا نوشته میشه...
این 6 نفر توسط مردانه سیاهپوش و ناشناسی دزدیده میشن و هر 6 نفر تو یه ساختمون زندونی میشن...ولی خودشون هم نمیدونن واسه چی اونجا زندونی شدن و قصده اون ادما از این کار چیه... ولی اون مردانه سیاهپوش که هویتشون مخفی هست از اونها تنها یه چیزی میخوان و اون هم چیزی نیست جز....

رمان دختر فوتباليست:دختري كه به جاي برادرش ميره تيم فوتبال چون عاشق فوتباله

رمان بازگشت: یه دختری به اسم سایه ... میره شمال ... اونجا میفهمه چند ماه قبل یه آقایی با ماشینش کوبیده به دره پشتیه باغشون ... میره دنبال خسارت گرفتن و ......................
اما اینکه چرا میره دنبال خسارت یا از کجا میفهمه که کسی با ماشین به دره باغ زده رو باید خودتون بخونین تا متوجه بشین ... اين يه رمان تخيلي است و پايه علمي نداره.

رمان محيا: داستان درمورد سروان محیا کرامت هست که یه ماموریت رو بهش پیشنهاد میکنن که زندگیشو دستخوش حوادثی میکنه

رمان قرار نبود:دختري كه قصد داره براي ادامه تحصيل بره خارج كشور اما پدر نميزاره و اون براي رصيدن به هدفش تصميم به ازدواج قرار دادي ميگيره و ...

عمليات مشترك: داستان روایتگر زندگی یکتا ثابت یا به عبارتی جسیکا تیلور افسر ویژه انگلستان است افسری کارکشته و ماهر که مامور دستگیری قاتل پرنس رابرت جیمز می شود.قاتل به ایران گریخته و اکنون جسیکا که یک ایرانی الاصل است برای اولین بار پا به سرزمین مادر خود می گذارد تا قاتل پرنس را دستگیر کند و به انگلستان بازگرداند اما در حین عملیات متوجه می شود سروان رایان ایمانی نیز در تعقیب و گریز این مجرم است اما نه به جرم قتل....
این داستان روایت عشق ها و کینه هاست زیبایی و پلیدی ها .. اکسیر عشقی که خون تازه در وجود یکتا نظامی سخت و بی احساس می دواند و به او می آموزد هر چند یک افسر است اما نباید فراموش کند که در خلقت یک دختر است و جوهره وجود دختران با احساس سرشته شده است

 

 

پدر خوب : دختری هم نسل من و تو  
در مسیر زندگی یکنواختش حرکت میکنه ... منتظر یک حادثه ی عجیب الوقوع نیست اما از یکنواختی خسته شده ... روی پای خودشه ... مستقله ... عقاید محکمی داره ... پای عقایدش می ایسته ... و در این

راه سعی میکنه تا به خیلی ها بفهمونه یک دختر، یک زن، یک بانو ،یک خانم ... میتونه تنهایی نجابت و شرافتشو حفظ کنه  ...

باور هاشو به شدت باور داره ... و کم کم در گذر زمان طعم عشقی ناخوانده رو تجربه میکنه که اصلا منتظرش نیست

اگه غير اين ها چيزي دوست دارين بگين تا بزارم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1391 ساعت 14:5 توسط نسیــ ـــ ـم |


فقط رمان

ســــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نظرتون راجع به قالب چيه ميدونم به رمانربطي نداره اما به نظر من كه خيلي خوشگل بود

   اگر دوست دارين عضو بشين بهم بگين

 تا عضوتون كنم نام كاربري و رمزتون رو بگين

راستي رمان جديد چي بزارم ؟

چند تا پيشنهاد ميدم:

۱- قرار نبود

۲-دختر فوتباليست

۳-عشق اتفاقي

۴-اسير شدگان عشق

5-محيا

6-بازگشت (تخيلي ايراني )

7-عمليات مشترك

8-آنتي عشق

9-پدر خوب

10-0000 ديگه نميدونم

اين هارو خودم خوندم خوشم اومد

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1391 ساعت 15:3 توسط نسیــ ـــ ـم |


I am the Wind daughter


I am the Wind daughter


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1392 ساعت 17:25 توسط نسیــ ـــ ـم |


devil


آيا ميدانيد وقتي در حال حمل قرآن هستيد شيطان دچار درد شديد در سر ميشود

 

وباز كردن قرآن شيطان را تجزيه ميكند

 

وبا خواندن قرآن به حالت غش فرو ميرود

 

و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش ميشود

 

و آيا ميدانيد زماني كه ميخواهيد دوباره اين پيام را به ديگران منتقل كنيد

 

شيطان سعي خواهد كرد شما را منصرف سازد

 

فريب شيطان را نخور . . .

 

پس حق داريد اين پست رو كپي كنيد و توي وب هاتون بزاريد

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ساعت 17:32 توسط نسیــ ـــ ـم |


با سلام

سلام

خواستم از کسانی که میان و نظر میدن تشکر کنم و این که جوابشون رو هم برم

اول رز صورتی عزیز

دوست گلم من خودم نمی دونم که آیا رمان هایی که میزارم تا به حال چاپ شدن ونمیدونم از نظر موازین اخلاقی مشکل دارن یا نه

فقط خواستم بگم که رمان هایی که به نظرت جالب نیستن یا بدرد نمیخورن در واقع یه تجربه هستن واسه ی نویسنده تا رمان های بعدیش رو بهتر بنویسه بلاخره باید از یه جا شروع کنن دیگه.نویسنده وقتی رمان می نویسه خیلی ها نقدش میکنن

شاید به نظر شما چون رمان قرار نبود  و رمان هایی که مثلش هستند چون خیلی ادبی نیستن و به صورت عامیانه نوشته شدن ارزش خوندن رو نداشته باشن اما ما آدما با چیزی که به زبان خودمون نزدیک تره بیشتر خو میگیریم و به همین علت هم هست که قرار نبود و ... پر طرفدار هستن

بیشتر کسایی که رمان می خونن از سن 15 تا 25 سال هست و از 15 تا 20 سال بیشتر

و بهتره بگم کسانی هستن که رمان طنز و عاشقانه رو بیشتر دوست دارن مثل رمان قرار نبود .شاید خیلی تخیلی بود و غیر قابل باور اما بچه های 15 تا 20 توی تخیلات و رویاهاشون زندگی میکنن

رمان های زیادی هستن که حد و حدودی رو رعایت کردن اما آیا اون جذابیت رو نسبت به رمان هایی که یه مرز هایی رو زیر پا گذاشتن داشتن؟

من به شخصه از رمان هایی که کلامشون کتابیه به راحتی میگذرم 

به نظر من هم یه کتاب باید هم نوشته های خودمونی داشته باشه هم کتابی ولی کتابیش جوری باشه که به دل بشینه . من تنها یه رمان با این سبک خوندم که البته هنوز هم تموم نشده ولی واقعا قشنگه من نمی دونم این رمان دل نشین هست یا نه چون سلیقه ها متفاوته اگه دوست داشتی بخونش:

رمان خالکوبی

رمانی هست که اشکال فکر نکنم داشته باشه باز هم میگم هنوز به اتمام نرسیده و این که خیلی طولانیه

در مورد رمان blue prince باید بگم فکر نمیکنم که چاپ شده باشه در واقع نمیدونم(عجب دانایی هستم من)جلد 2ی این رمان هم نوشته شده خودم کامل نخوندمش

سمین عزیز

گفته بودی رمان کلت طلایی رو یزارم

من تازه تمومش کردم آخرش فیلم هندی شد(البته شرمنده ها که این رو میگم) اگه بازم اصرار داری بزارمش میزارم

 بازم مرسی از این که نظر میدین




+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 ساعت 0:46 توسط نسیــ ـــ ـم |


قرار نبود 17 قســـــــــــــــــــــــمت آخـــــــــــــــــــــــــــــــر

خودم بیشتر واسه این قسمت آخر ذوق دارم

و این هم قسمت آخر

روح ما را با فرستادن یک نظر شاد بنمایید


قسمت آخر

با تشکر از نویسنده رمان

خانم هما پور اصفهانی

بزن کف قشنگرو



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392 ساعت 14:57 توسط نسیــ ـــ ـم |


قرار نبود 16


قسمت16

یه قسمت دیگه مونده

ازم تشکر نکنین نظر ندین

میمیرم

تلافی این مدتی رو که نزاشته بودم کردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392 ساعت 14:52 توسط نسیــ ـــ ـم |


قرار نبود 15

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392 ساعت 14:50 توسط نسیــ ـــ ـم |


قرار نبود 14

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392 ساعت 14:49 توسط نسیــ ـــ ـم |


قرار نبود 13

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392 ساعت 14:47 توسط نسیــ ـــ ـم |


قرار نبود 12

قسمت 12

به قسمت های پایانی نزدیک میشویم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392 ساعت 14:46 توسط نسیــ ـــ ـم |


قرار نبود 11

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392 ساعت 14:42 توسط نسیــ ـــ ـم |


قرار نبود 10

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392 ساعت 14:41 توسط نسیــ ـــ ـم |


قرار نبود 9

قسمت9

عمیقا ترکوندم

امروز تموم میشه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392 ساعت 14:40 توسط نسیــ ـــ ـم |


قرار نبود 8

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392 ساعت 14:38 توسط نسیــ ـــ ـم |


قرار نبود 7

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392 ساعت 14:36 توسط نسیــ ـــ ـم |


قرار نبود 6

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392 ساعت 14:34 توسط نسیــ ـــ ـم |


5 قرار نبود

فعال شدما نامردین اگه نظر ندین

قسمت5 قرار نبود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392 ساعت 14:32 توسط نسیــ ـــ ـم |


قرار نبود 4

شاخ قول رو شکستم این هم قسمت چهارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392 ساعت 14:30 توسط نسیــ ـــ ـم |


شرمنده دوستان


سلام دوستان

سال نو دوباره مبارک

فاطی جون خوساته بودی رمانی معرفی کنم که آخرش یا پسره میمیره یا دختره

که معمولا مودب پور از این ضد حالا تو رمان هاش میزنه با این که همراه با طنز اما آخرش غمگین

مثل یاسمین .شیرین.و...

رمان قرار نبود رو سعی میکنم تا آخر عید تمومش کنم

از اون دوستانی که همیشه سر میزنن هم باید تشکر کنم واقعا مرسی

راستش نمیدونم تا کجا گذاشتم یه کم قاطی پاطی شده شرمنده


+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392 ساعت 14:23 توسط نسیــ ـــ ـم |



بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
 شاخه های شسته ، باران خورده پاک
 آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
 عطر نرگس ، رقص باد
 نغمه شوق پرستوهای شاد
 خلوت گرم کبوترهای مست

 نرم نرمک میرسد اینک بهار
 خوش به حال روزگار ...

 خوش به حال چشمه ها و دشتها
 خوش به حال دانه ها و سبزه ها
 خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز ازشراب
 خوش به حال آفتاب ؛

 ای دل من، گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمیپوشی به کام
 باده رنگین نمیبینی به جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از آن می که میباید تهی است

 ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

 فریدون مشیری

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اسفند 1391 ساعت 9:47 توسط نسیــ ـــ ـم |


قرار نبود 3

قسمت سوم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1391 ساعت 11:8 توسط نسیــ ـــ ـم |


قرار نبود 2

قسمت دوم رمان

یه نظری چیزی بدین بد نیست

تو امتحانا دارم آپ میکنم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1391 ساعت 11:1 توسط نسیــ ـــ ـم |


رمان قرار نبود ( قسمت اول )

رمان قرار نبود

نویسنده: هما پور اصفهانی

خلاصه : داستان در مورد دختری به اسم ترساست ... که توی کنکور موفق نمی شه و تصمیم می گیره برای ادامه تحصیل بره خارج از کشور ... ولی باباش رضایت نمی ده و ترسا برای راضی کردن باباش یه نقشه می کشه

در خواست برای گذاشتن این رمان زیاد بود برای همین گذاشتمش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1391 ساعت 16:31 توسط نسیــ ـــ ـم |


دختر فوتبالیست (قسمت آخر)

وبلاخره قسمت آخر

                               دختر فوتبالیست

 

 

میخواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که پدر تنها قهرمان بود

 عشق, تنها در آغوش مادر خلاصه میشد

 بالا ترین نقطه ی زمین شانه های پدر بود

 بدترین دشمنانم, خواهر و برادران خودم بودند

 تنها دردم, زانو های زخمی خودم بود

 تنها چیزی که
میشکست, اسباب بازی هایم بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391 ساعت 17:10 توسط نسیــ ـــ ـم |


دختر فوتبالیست۲۷

قسمت ۲۷

یه قسمت دیگه مونده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391 ساعت 17:6 توسط نسیــ ـــ ـم |


دختر فوتبالیست27

قسمت ۲۷

دارم تمومش می کنم

تشکر و نظر یادتون نره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391 ساعت 17:0 توسط نسیــ ـــ ـم |


26دختر فوتبالیست

این هم قسمت جدید

بابت این تاخیر متاسفم واقعا سرم شلوغه

کامپیوتر هم تازه درست شده

از این به بعد هفته ای یکی دو بار آپ میکنم چون واقعا نمی رسم

قسمت ۲۶

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت‌ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که...
افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1391 ساعت 8:27 توسط نسیــ ـــ ـم |


قران.

 

آیا می دانید که اگر شما در حال حمل قرآن باشید ،

شیطان دچار درد شدید در سر می شود


و باز کردن قرآن ، شیطان را تجزیه می کند


و با خواندن قرآن ، به حالت غش فرو میرود..


و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود؟؟؟؟


و آیا شما می دانید که هنگامی که می خواهید


این پیام را به دیگران ارسال کنید ،


شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منصرف کند؟؟؟؟


فریب شیطان را نخور!!!!!


پس این حق را دارید که این پست رو کپی کنید

به امید اینکه همه در پناه قران باشیم

در ادامه یاد اوری روز جمعه (دحوالارض)والتماس دعا از همه

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1391 ساعت 8:7 توسط نسیــ ـــ ـم |