خوش اومدی

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
 شاخه های شسته ، باران خورده پاک
 آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
 عطر نرگس ، رقص باد
 نغمه شوق پرستوهای شاد
 خلوت گرم کبوترهای مست

 نرم نرمک میرسد اینک بهار
 خوش به حال روزگار ...

 خوش به حال چشمه ها و دشتها
 خوش به حال دانه ها و سبزه ها
 خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز ازشراب
 خوش به حال آفتاب ؛

 ای دل من، گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمیپوشی به کام
 باده رنگین نمیبینی به جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از آن می که میباید تهی است

 ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

 فریدون مشیری

چهارشنبه سی ام اسفند 1391 9:47 |- نسیــ ـــ ـم -|


 

آیا می دانید که اگر شما در حال حمل قرآن باشید ،

شیطان دچار درد شدید در سر می شود


و باز کردن قرآن ، شیطان را تجزیه می کند


و با خواندن قرآن ، به حالت غش فرو میرود..


و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود؟؟؟؟


و آیا شما می دانید که هنگامی که می خواهید


این پیام را به دیگران ارسال کنید ،


شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منصرف کند؟؟؟؟


فریب شیطان را نخور!!!!!


پس این حق را دارید که این پست رو کپی کنید

به امید اینکه همه در پناه قران باشیم

در ادامه یاد اوری روز جمعه (دحوالارض)والتماس دعا از همه

جمعه بیست و یکم مهر 1391 8:7 |- نسیــ ـــ ـم -|


باز لـــرزید ،

تمام جانم ،

با او لـرزید ،


با او که کودکش را ،

زیــــــــــــــــر آوار ،

جستجو می کرد ،

با او که صدای نفس های مادرش را ،

هنوز می شنیـــــد ،

با او که پــــــدر را ،

میان سنــــگ ها ،

جستجو می کرد ،


تمام روحم ،

جسمم ،

جانم ،

لرزید ،


دوبــاره آه ،

دوباره درد ،

دوباره بــــی کسی ،

دوباره عکس و قاب ،

دوباره رنــــــج و درد ،

دوباره زلـــــزله ،

دوباره لرز مرگ ،

دوباره نـــــام او ،

و او ،

و او ،

و او ،

دوباره کفن و دفن زندگــــــی ،

صدای یا خدا، خدای ،

کشورم ،

شنیدی؟


خدایا ،

قرار بود هر چه هست ،

در بــــــــــــم ،

تمامش کنی ،


این بود قرار مــا؟

چه ناتوانــم من ،

هنوز درک حکمتت را ندارم ،

گیـج می شوم ،

وقتی می بینم ،

روزی هزار بار می لرزیم ،

اما تو باز کافی نمیدانی ....

---------------------------------
تقدیم به آذری های خوبم ، که بی تاب لحظه های از دست دادن اند...

بی شک ما با شما لرزیدم ♥

دوشنبه بیستم شهریور 1391 11:9 |- نسیــ ـــ ـم -|


کفش هایم کو ،

  چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟

  آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .

  مادرم در خوای است .

  و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر .

  شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

  و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد .

  بوی هجرت می آید :

  بالش من پر از آواز پر چلچله هاست .

  صبح خواهد شد

  و به این کاسه ی آب

  آسمان هجرت خواهد کرد .

  باید امشب بروم .

  من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

  حرفی از جنس زمان نشنیدم .

  هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود .

  کسی از دیدن باغچه مجذوب نشد .

  هیچکس زاغچه ای را یر یک مزرعه جدی نگرفت.

  من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

  وقتی از پنجره می بینم حوری

  ـ دختر بالغ همسایه ـ

  پای کمیاب ترین نارون روی زمین

  فقه می خواند .

  چیز هایی هم هست ، لحظه  هایی پر اوج

  ( مثلا شاعره ای را دیدم

   آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

  آسمان تخم گذاشت .

  و شبی از شب ها

  مردی از من پرسید

  تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است ؟)

  باید امشب بروم .

  باید امشب چمدانی را

  که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم

  و به سمتی بروم

  که درختان حماسی پیداست

  رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .

  یک نفر باز صدا زد : سهراب

  کفش هایم کو ؟

 

شنبه سی و یکم تیر 1391 10:57 |- نسیــ ـــ ـم -|


ϰ-†нêmê§