X
تبلیغات
بیا و رمان بخون - عشق دردناک


خوش اومدی
واقعا در هم شکسته بودم. یک بغض لعنتی تو گلوم نشسته بود که نفس کشیدن رو برام دردناک میکرد و چشمه اشکی که خشکیده بود و منو برای کم کردن دردم یاری نمیکرد
*************************
با صدای در که به شدت باز شد و و با دیوار پشتش برخورد کرد از خواب پریدم
گیج و منگ به کوهستان که در چهارچوب در ایستاده بود و دست به کمر زل زده بود نگاه کردم
یه پوزخند کجکی زد و گفت : پاشو صبحانمو حاضر کن دیرم شده
- چی؟
- میگم پاشو صبحانمو حاضر کن , مثل اینکه دیشب زیادی بهت خوش گذشته یادت رفته من کیم و تو کی هستی
دستپاچه پتو رو دور خودم پیچیدم , واقعا یه لحظه همه چیز فراموشم شده بود
با صدای بلند خندید و بدون حرفی رفت پایین
با یاد اوری دیشب باز بغضم گرفت , اما صدای فریادش که از پایین میومد اجازه فرو ریختن اشکام رو نداد
با عجله همون لباسای دیروزی رو پوشیدم و فقط صورتم رو ( که مثل تابلوهای نقاشی به سبک مدرن شده بود ) شستم
همونطور که از پله ها میرفتم پایین موهامو با کلیپس بالای سرم جمع کردم
وارد آشپزخونه شدم , چه آشفته بازاری بود اونجا. شتر بابارش گم میشد
به هزار بدبختی وسایل چای رو پیدا کردم اما در عوض یخچالش پروپیمون بود و برای آماده کردن بقیه صبحانه دچار مشکل نشدم همونطور که داشتم میز رو میچیدم اومد پشت میز نشست
دستاش رو در هم قفل کرد و ستون چونه اش کرد و بهم زل زد
در حالیکه باز با بغض لعنتیم سرو کله میزدم براش چای ریختم و گذاشتم رو میز و خواستم از آشپزخونه خارج بشم که پاش رو مانع بین میز و در کرد و راه رفتنم رو سد کرد
- بشین
خیلی محکم , خیلی جدی , جرات نداشتم مخالفت کنم
بیصدا نشستم. سرم پایین بود وفقط سعی میکردم اشکم روونه نشه
- من تا غروب بیرونم , فقط بفهمم فکر فرار به سرت زده باشه کاری میکنم که روزی هزار بار به غلط کردن بیوفتی . پدر خودتو باباتو در میارم ... فهمیدی؟
سرم رو به علامت فهمیدن تکون دادم
دستش آورد زیر چونه ام و سرم رو بلند کرد
- زبونتو موش خورده؟
دیگه نتونستم مقاومت کنم , یه قطره اشک از گوشه چشمام سر خورد . نفس عمیقی کشیدم تا بقیه اشکام جاری نشه
بوی عطرش ناخواسته بهم آرامش داد , بوی عطر رامین بود , همون که خیلی دوست داشتم...
دستشو کشید عقب , دوباره سرم رو انداختم پایین
اینبار کمی ملایمتر گفت : چرا نمیخوری؟
با صدایی که به خاطر بغض کمی خش دار بود گفتم سیرم
با بیخیالی شونه بالا انداخت و با اشتها به خوردنش ادامه داد
زیر چشمی نگاش کردم . اصلاح کرده و مرتب بود . لباس بیرون تنش بود که کاملا برازنده اش بود

کلیدشو برداشت از خونه خارج شد
یه نفس عمیق دیگه کششیدم و باقی مونده بوی عطرشو فرو دادم
حالا که رفته بود جرات داشتم به اطراف نگاه کنم .
آشپزخونه اش بزرگ و مجهز بود با پنجره ای رو به باغ که حسابی دلبازش کرده بود
خواستم به بقیه قسمتا سرک بکشم که احساس درد و ضعف بهم غالب شد . انگار که تمام انرژیم یکهو ته کشیده باشه
یه نگاه به میز صبحانه کردم و مثل قحطی زده ها افتادم به جونش
یه لقمه بزرگ کره و عسل گرفته بودم که هر کار میکردم زیر نمیرفت آب پرتقال ریختم تا بهتر قورتش بدم با ولع نصف لیوان رو سر کشیده بودم که یهو خشکم زد
کوهستان در حالیکه کنار در ورودی ایستاده بود داشت نگاهم میکرد
آب پرتقال پرید تو حلقم و باعث شد به شدت سرفه کنم , راه نفسم بسته بود و اشکام جاری بود واقعا نزدیک بود خفه شم
حتی به خودش زحمت نداد یه دستی پشت کمرم بکشه

با هزار بدبختی راه نفسمو آزاد کردم
باز به کوهستان نگاه کردم , درحالیکه به زور لباشو جمع کرده بود تا نخنده رفت سمت راحتی ها کیفش رو برداشت و دوباره به سمت در خروجی حرکت کرد
- حالا خوبه سیر بود , اگه گشنه بود منو هم قورت میداد
هرچی خورده بودم به دلم کوفت شد انگار که زهر هلاهل خورده باشم . کثافت آشغال
با عجله به سمت اتاقم دویدم و خودمو رو تخت انداختم و به بدبختی خودم تا میتونستم گریه کردم
حالم اصلا خوب نبود , استخوان درد و ضعف و سردرد و کوفتگی با هم به سراغم آمده بودند

چه خوش خیال بودم من احمق که فکر میکردم یه سال زود میگذره تو یه روزش مونده بودم و احساس میکردم دیگه توان ادامه اش رو ندارم

دوباره رفتم پایین و از یخچال مسکن و پروفن برداشتم و با آب خوردم و برگشتم اتاقم
یه خورده بعد قرصا اثر کرد و به خواب رفتم

وحشتزده از خواب پریدم و به اطراف نگاه کردم
هوا نیمه تاریک بود و من عرق کرده بودم رفتم پایین دیدم کسی نیست و چراغا هم خاموشه
معلوم نبود چند ساعت خوابیده بودم ولی دیگه اثری از سر درد و کوفتگی نبود
چراغا رو روشن کردم و رفتم تو اتاق تا دوش بگیرم
یه دوش طولانی گرفتم تا هر چی خستگی و ناراحتیه از تنم در بره و منو برای ادامه راه آماده کنه
همونطور که موهامو دور حوله میپیچیدم به خودم گفتم خانوم دکتر تو میتونی از پسش بربیایی
یه خورده روحیه ام رو بدست آوردم با سرحالی از پله ها سرازیر شدم و همونطور که زیر لب یه شعر رو زمزمه میکردم وارد آشپزخونه شدم . وسایل صبحانه هنوز رو میز بود کره آب شده بود و پنیر کمی تیره شده بود با بی خیالی شونه بالا انداختم و بطری آب پرتقال رو سر کشیدم , نچسبید , خنک نبود
برگشتم برم سمت حال که یه دفعه از وحشت جیغ کشیدم
کوهستان رو راحتی حال لم داده بود و اشراف کامل به تمام آشپزخونه داشت
واقعا ترسیده بودم , انتظار هر چیزی رو داشتم الا اینو

- بد نگذره !
زبونم بند اومده بود , چی باید میگفتم
از جاش بلند شد و اومد سمتم . ای بخشکی شانس . کاملا به دیوار چسبیده بودم و کز کرده بودم
از کنارم گذشت و وسط آشپزخونه یه چرخی دور خودش زد و گفت
- میشه بپرسم از صبح تا حالا چه غلطی میکردی؟
شرمزده سرم رو پایین انداختم و سکوت کردم
- نشنیدم...
- حالم خوب نبود
- کاملا پیداست که حالت خوب نیست و باز پوزخند زد
با خشم روبروم قرار گرفت و گفت : اینجا خونه بابا نیستا, باید تمام کارهای خونه رو خودت انجام بدی..... فهمیدی؟
سرم رو به نشونه بله تکون دادم
داد زد نشنیدم
- بله
- خوبه , تا من لباس عوض میکنم شامو بکش
و به طرف بالا رفت . شامو بکشم؟ کدوم شامو؟ من که چیزی آماده نکرده بودم
دیدم وقت واسه فکر کردن نیست یه نگاه به یخچال کردم , یه بسته سوسیس برداشتم و تو تابه حلقه حلقه کردم و کمی که سرخ شد بهش نمک و فلفل زدم و چند تا تخم مرغ روش شکوندم
نون رو هم تو مایکرو فر گرم کردم .
در حالیکه تند تند داشتم میز رو از بساط صبحانه خلوت میکردم دیدم وارد آشپز خونه شد
اخماشو تو هم کرد و گفت :از صبح تا حالا برای شام سوسیس درست کردی؟ من سوسیس دوست ندارم
دیگه داشتم به انفجار میرسیدم , خیر سرم مثلا تازه عروس بودم به جای اینکه حالم رو درک کنه همش داشت دستور میداد
- اگه دوست نداشتی پس چرا خریدی؟
یه لحظه مکث کرد مچشو گرفته بودم بچه پررو ,
- من برا شب دوست ندارم سوسیس بخورم
دروغ میگفت عین.... تو یخچالش پره سوسیس و کالباس بود
ترجیح دادم سکوت کنم و اون روی سگشو بالا نیارم
شام با سکوت صرف شد .بعد از شام رفت سمت یکی از اتاقا و بدون اینکه تشکر کنه دستور چایی داد
تو فرصتی که چای آماده میکردم یه سرو سامانی به آشپزخونه دادم و چایی رو براش بردم تو اتاق
نشسته بود و یه سری ارقام رو حسابرسی میکرد
حرفی بینمون رد و بدل نشد و منم سریع رفتم تو اتاقم و خوابیدم از ترس اینکه بیاد سراغم سعی کردم به زور هم که شده بخوابم


وقتی از خواب بیدار شدم هوا گرگ و میش بود . ماشاالله دیروز چقدر خوابیده بودم .خبری هم از کوهستان نبود
یه آب به صورتم زدم و بی سرو صدا رفتم تو آشپزخونه و افتادم به جونش . بعد دو ساعت کرده بودمش عین گل . میز رو با حوصله چیدم و چون هنوز وقت داشتم رفتم تو باغ .
خدا میدونه چند وقت بود هوای تازه استنشاق نکرده بودم یه نفس عمیق کشیدم و بعد با یادآوریه یه موضوع خندیدم
امروز روز سوم بود , یعنی من دو روز رو پشت سر گذاشته بودم
ترجیح دادم زودتر برگردم داخل ساختمون . آروم درو باز کردم وبه داخل سرک کشیدم
ظاهرا همه چیز امن بود . درو بستم و خواستم وارد آشپزخونه بشم که دیدم آقا داره از پله ها میاد پایین . به روی خودم نیاوردم وداخل شدم .اونم پشت سرم اومد , یه نگاه به میز آماده کرد و بی هیچ حرفی پشت میز نشست
زیاد سرحال نبود برعکس من که همون 5 دقیقه رفتن به باغ سرحالم کرده بود
براش چای ریختم و گذاشتم رو میز , خواستم بشینم که اخماش تو هم رفت و گفت : من قهوه میخوام
با حوصله وسایل قهوه رو اماده کردم ( دیگه به تمام سوراخ سنبه های آشپزخونه وارد بودم )
فنجون قهوه رو مقابلش گذاشتم و نشستم . باز اخماش تو هم رفت و گفت : شیر
از جام بلند شدم و شیر رو هم براش گذاشتم سر میز

تو هر شرایط دیگه ای بودم منفجر میشدم وطرفم رو آدم میکردم
اما وقتی نگام به قیافه در هم و کلافه اش می افتاد یک آرامش و صبر عجیب پیدا میکردم . انگار هرچی من خونسرد تر بودم اون کفری تر و عصبی تر میشد و همین آرومم میکرد
یه لقمه کوچیک نون پنیر گرفتم و مشغول شدم که صداش به گوشم نشست:
- وقتی برمیگردم میخوام خونه عین دسته گل باشه , لباسامو هم میشوری و همشو اتو میکنی .... شیرفهم شد؟
به طور غیر ارادی سرم رو تکون دادم
با عصبانیت گفت : نشنیدم
آروم گفتم : بله

بلند شدو رفت . وقتی مطمین شدم رفته با حرص اداشو در آوردم "خونه رو عین دسته گل میکنی ... شیر فهم شد؟"
با نفرت ادامه دادم "برو بمیر "
بعد دوباره صدامو کلفت کردم " نشنیدم "
با صدای نسبتا بلندی داد زدم " برو بمیر روانی"
یه لحظه احساس کردم پشت سرم وایساده و داره نگام میکنه
با وحشت برگشتم و نگاه کردم ........... نفسی از سر آسودگی کشیدم
حتی از خیال این مردک روانی هم وحشت داشتم

میز رو که جمع میکردم دیدم لب به قهوه اش نزده , فقط میخواست منو اذیت کنه ..
باید دست به کار میشدم و خونه رو تمیز تمیز میکردم تا گزک دست این عقده ایه روانی نیوفته
تا حالا به داخل خونه دقت نکرده بودم . سبک معماری خونه مدرن بود
یه حال کوچیک داشت که سمت راستش آشپزخونه اوپن بود و از کنار آشپزخونه یه پله مارپیچی به طبقه بالا ختم میشد و سمت چپش هم با چند تا پله به سالن متصل بود
از کنار دیوار سالن هم 6تا پله عریض میخورد به پایین . اون زیر یه راهرو کوچیک بود که سه تا در میخورد . سرویس بهداشتی و اتاقی که کوهستان دیشب توش حساب کتاب میکرد و یه اتاق دیگه که درش قفل بود

از همون اتاق کار کوهستان شروع کردم. وقت واسه فضولی کردن نداشتم و اتاقش هم خیلی معمولی بود منم دیگه کنجکاوی نکردم
بعدش مشغول نظافت سرویس بهداشتی شدم , روشوییش تزیینات خوشکلی داشت اما نه واسه منی که مثل کلفتا داشتم کف اونجا رو میسابیدم
کثافت عقده ایه روانی اونقدر کار رو سرم ریخته بود که وقت نمیکردم به حال خودم زار بزنم
نزدیک ظهر بود و من حسابی خسته , اما تازه طبقه پایین تمیز شده بود . دلم ضعف میرفت و بدنم کوفته بود اما مثل بچه های سرتق و لجوج فقط میخواستم کارم رو تموم کنم تا وقتی کوهستان برگشت تیرش به سنگ بخوره و بهانه ای برای نق زدن و سرکوفت نداشته باشه
طبقه بالا هم دو اتاق داشت با یه نشیمن کوچولو که منظره اش فوق العاده بود .
اتاقی که مثلا مال خودمون بود تمیز بود اما اتاق دومی که فکر کنم اتاق مجردی کوهستان بود افتضاح بود ...هر چیزی یه طرف افتاده بود
یه خروار ظرف قاطی لباسها و آشغالها پیدا کردم و البته یه چیز ارزشمند هم بود... کوله پشتیم !
اما حیف که الان وقت وارسی اون نبود , زیر تخت خودم قایمش کردم تا سر فرصت برم سراغش
با اینکه اواسط پاییز بود اما احساس گرما میکردم , پنجره اتاقها رو باز کردم و برای لحظاتی به منظره باغ خیره شدم , اگه یه رهگذر بودم به حال خانم این خونه غبطه میخوردم ..
پوزخندی زدم و گفتم : خانم خونه؟! فعلا که حال و روزم شبیه کوزت شده

وای خدا کمرم داشت میترکید . تو عمرم اینهمه خرحمالی نکرده بودم . پدرم در اومد تا اتاقش تمیز شد یک سبد پر از لباس کثیف انداختم تو ماشین , فقط شانس آوردم که ماشین لباسشوییش اتومات بود
تو مدتی که لباسها شسته میشد مشغول شستن ظرفهای کثیف کشف شده از اتاق کوهستان شدم
حالا برای شام باید چی درست میکردم ؟ اگه به من بود که با تمام گرسنگی ام میرفتم میخوابیدم !
تازه هنوز لباساشو اتو نزده بودم .... ای خدا
نه دیگه بیشتر از این نمیکشیدم , واقعا استخونام درد میکرد . واسه منی که عادت به کار کردن نداشتم اینهمه کار کافی بود تا منو از پا بندازه
با این تصور که عجز و ناتوانی من هدف کوهستانه و اگه یه کار رو انجام ندم کافیه تا آقا دادو هوار کنه دوباره بلند شدم
بوی عرق میدادم و موهام به هم چسبیده شده بود , نباید کوهستان منو اینجوری میدید , شبیه زنهای خسته و ذلیل شده
وان حمام اتاقمو پر آب گرم کردم , خواستم لباس بردارم اما کدوم لباس؟ منکه لباسی نداشتم
با حرص لباسهامو در آوردم و یه تیشرت از میون لباسای کوهستان پوشیدم و تند تند لباسامو شستم و انداختم رو نرده بالکن اتاق و حوله بدنی کوهستان رو برداشتم و رفتم حمام .
وای چه کیفی داشت , انگار که صد ساله تو وان نخوابیده بودم دلم میخواست اونقدر اونجا بمونم تا دیگه هیچ خستگی ای تو تنم نمونده باشه , اما وقت نداشتم
به همین اندازه قناعت کردم و از حمام اومدم بیرون هنوز لباسام خشک نشده بود , ولی باد می اومد و مطمین بودم زود خشک میشه
بعد از اونهمه کار و اون دوش آب گرم بدنم کرخت و بی حال شده بود دلم یه خواب میخواست حتی اگه شده نیم ساعت
نتونستم از اون وسوسه دل بکنم
همونطور با حوله خودم رو رو تخت انداختم و چشمامو رو هم گذاشتم , فقط نیم ساعت دختر خوب ... فقط نیم ساعت


از هرم نفسهایی که به صورتم میخورد چشمام رو باز کردم
نگاهم تو نگاه کوهستان قفل شد , من چقدر خوابیده بودم مگه؟ نمیدونستم , فقط میفهمیدم حالم اصلا خوش نیست و واسه یه دقیقه بیشتر خوابیدن حاضرم هر چیزی رو به جون بخرم
باز چشامو بستم .... به خودم نهیب زدم پاشو دختر , اینهمه جون نکندی که حالا کم بیاری
نه نمیتونستم ... با به یاد آوردن یه چیز دوباره چشمامو باز کردم
از این عکس العمل من کوهستان تعجب کرد و کمی عقب کشید
غیر ارادی دستم رو گذاشتم رو قفسه سینه ام خدای من , حوله کوهستان هنوز تنم بود
با شتاب سرجام نشستم , حالا کوهستان راست ایستاده بود و از کارای من تعجب میکرد
مغزم کم کم داشت کار می افتاد , شام درست نکرده بودم , لباسارو اتو نزده بودم , وای ... چرا سرم مثل یه وزنه سنگینه؟ چرا احساس میکنم دارم میسوزم؟ پنجره که بازه و باد هم داره میاد!چرا گرممه؟
تمام توانم رو جمع کردم تا بایستم , سرم رو نمیتونستم صاف نگه دارم و گلوم میسوخت
زانوهام لرزید , قبل از اینکه بیوفتم چنگ زدم به بازوی کوهستان بازم نتونستم تعادلم رو حفظ کنم
احساس سقوط میکردم که دستاش دور کمرم حلقه شد ...

یه کم که حالم جا اومد دستاشو جدا کرد و گفت:قرص؟
ابروهام گره خورد با استفهام نگاهش کردم.

بدون این که به نگاه پر سوالم توجه کنه ادامه داد:سم؟
خیره شدم توی اون سیاهی مطلق:چی می گی؟
نفس بلندی کشید وگفت:فکر کردم دارم بازی رو می برم....اما خب از یه جهتم خیلی زود بود که بازی تموم شه....
نیشخندی زد و گفت:هنوز به اندازه ی کافی کیف نکردم....
کلمه ی کیف رو کشدار گفت.
زل زدم به قامتش که ازم دور می شد و از اتاق بیرون می رفت...وقتی از چارچوب در می گذشت بلند گفت:حوله ی منوهم نبینم دیگه بپوشی....گرفتی که؟
با نفرت اداشو در آوردم:گرفتی که....چندش....
لباسامو از روی طناب جمع کردم و آوردم توی اتاق و سریع عوض کردم...باید یه فکری هم واسه لباسام می کردم.هیچ لباس دیگه ای نداشتم...یاد کوله پشتیم افتادم به سرعت از زیر تختم بیرونش کشیدم....توی اون لحظه یه چیز آشنا حتی یه کوله پشتی شادم می کرد.
زیپ کوله مو با هیجان باز کردم...اول از همه نگام به کیف پولم افتاد بازش کردم با حظ به عکس مامان خیره شدم اشکامو که روی گونه م بی اختیار سرازیر بودو نمی تونستم پنهون کنم...چه قدر دلم مامانو می خواست بعد هم نگام به عکس سه در چهار رامین افتاد که روزای آخر رفتنش انداخته بود.چشمای عسلیش...چه قدر دلم برای چشماش و صداش تنگ شده بود...
فکرم حول گوشیم چرخید...تموم جیب های کیفمو وارسی کردم اما نبود اگر بود باید تعجب می کردم...کوله مو دوباره زیر تخت قایم کردم....نمی دونم چرا...
دیگه حوصله ی فضای تکراری اتاق رو نداشتم حاضر بودم چهره ی یخ زده و منجمد کوهستانو تحمل کنم اما هم چنان توی اون اتا ق نمونم...از اتاق که خارج شدم فهمیدم نا ندارم...فهمیدم چه قدر حالم بده...فهمیدم چه قدر داغم....و گلوم می سوزه...با تکیه به نرده های محافظ پایین میومدم که صدای کوهستانو شنیدم....داشت با تلفن حرف می زد و اونم کردی.... چیزی نمی فهمیدم مگه بعضی جمله های ساده اونم به خاطر زن عمو م که کرد بود....حتی نگام نکرد اما می فهمیدم حرفاش خیلی جدیه حتی یه جاهایی ولوم صداش تا یه حدی بالا می رفت...
بی توجه رفتم آشپزخونه ....باید یه جوری این گلوی دردناکو درمون می کردم و تنها چیزی که به ذهنم رسید آب جوش بود پشت میز نشتم و منتظر موندم تا آب کتری به جوش بیاد...دستمو زیر چونه م گداشته بودم و به روبه روم نگاه می کردم...
_لباسامو اتو نکردی؟
تن صدای بلندش از جا پروندم...
چند لحظه مکث لازم بود تا به خودم بیام....
_با تو ام...
صدای فریادش که نشست تو گوشم گفتم:نشد...
طلبکارانه براندازم کرد و گفت:میشه بگی نشد یعنی چی؟....نه واقعا توضیح بده...من نمی فهممم
خیره شدم به ناخنام...
_حالم خوش نیست...واقعا نمی فهمی مریضم؟
نگاش کردم که کمی ترحمو تو چشماش ببینم اما به جای ترحم تمسخر بود:
برام مهم نیست که مریضی یا داری می میری....الانم می ری همه شونو اتو می زنی...
مهمونش کردم....مهمونش کردم به یه لبخند تلخ خیلی تلخ....می خواستم تلخیش جودشو به درد بیاره....اما اون اگ آدم بود!!
وقتی از کنارش رد می شدم گفتم:اما تو واقعا مریضی....
یواش گفتم...چون واقعا ازش خوف داشتم...
خدا می دونه چه قدر سخت تونستم در برابر وسوسه ی سوزوندن لباساش خودمو کنترل کنم.
اتو زدنم که تموم شد خواستم برم توی اتاقم که یاد آب جوشم افتادم با قدم های سستم رفتم آشپزخونه نشسته بود و داشت نسکافه می خورد رفتم سمت کتری برقی که دیدم خالیه خالیه...عصبی بودم...حس می کردم الانه که آتیش از گوشام بزنه بیرون با عصبانیت زل زدم بهش که با آرامش نشسته بودو ارباب منشانه داشت فنجانو تو حلقومش خالی می کرد...
نگاه خیره مو که حس کرد گستاخانه گفت:چیه؟امری داری...
ناخنامو محکم به کف دستم فشار می دادم....سوزش گلوم باعث شد اخمام بدتر توی هم بره و صورتمو جمع کنم...
_در ضمن شامو زود حاضرکن....
وای....نزدیک بود پس بیفتم....نفرت انگیز بود....لعنتی....
نتونستم بیش از این تحمل کنم رفتم جلوش طرف دیگه ی میز و دستامو به میز تکیه دادم.
_خیلی نفرت انگیزی....
برگشتم که از آشپزخونه برم بیرون که سریع مچمو گرفت...
با ابروهای بالا داده زل زد تو چشام:نشنیدی چی گفتم...خانوم دوست ىاشتني!
جمله ى اخرشو با تمسخر گفت.
خودت هم دست داری هم پا بلند شو و برای خودت یه چیزی درست کن لزومی نمی بینم واسه تو خودمو به کشتن بدم.
بلند شد و ایستاد از ترس به قدم رفتم عقب.
_مثل اینکه هنوز حالیت نشده جایگاهت تو این جهنم کجاس!
هم می ترسیدم و هم درجه ی جسارتم زده بود بالا!
چشامو ریز کردمو تو چشاش خیره شدم....و اون سیاهی مطلق...
_جایگاه تو کجاست....واقعا جایگاه تو توی این جهنم کجاس؟....سگ سه سر در جهنم؟
عصبیش کرده بودم واسه همین خوش حال بودم...
_بهتره خفه شی...و کاری رو که گفتم انجام بدی...
_خفه نمی شم و کاری رو که گفتی انجام نمی دم....
با اینکه داشتم از ترس می مردم اما جمله مو خیلی شمرده و خونسرد گفتم...
نمی دونم یه دفه چی شد که با کنار دستش محکم زد به فنجان و باعث شد فنجان با نسکافه ی دستش روی زمین متلاشی بشه....صدای شکستن فنجان چشمامو بست....

فک پایینم رو گرفت و صورتشو بهم نزدیک کرد و گفت :
- ولی من خوب بلدم که چجوری زبون دراز تو رو کوتاه کنم . و به لبام زل زد
با چندش صورتم رو از دستش بیرون کشیدم . از خودم بدم اومد که اینهمه در برابرش ضعیف و ناتوانم .... ترجیح دادم براش شام آماده کنم
واقعا این دیوونه کنترلی رو کاراش نداشت
در یخچالو باز کردم و یه بسته ژامبون برداشتم و گذاشتم رو میز , نون رو هم گرم کردم و گذاشتم بغل ژامبون ها
- این چیه؟
- تو شهر ما به این میگن شام , تو ولایت شما بهش چی میگن؟
اخماشو تو هم کرد و گفت : هی ... این آشغالا چیه به خوردم میدی؟
حوصله نداشتم جوابش رو بدم اگه مریض نبودم کوتاه نمی اومدم اما حالا نا نداشتم سر جام بایستم
حتی نا نداشتم برم بالا تو اتاق
از آشپزخونه اومدم بیرون که باز صداش بلند شد : کجا؟ من دوست ندارم تنهایی غذا بخورم
زیر لب گفتم : به درک !
یه لرز نشست تو تنم , همونجا رو راحتی حال دراز کشیدم و چشامو بستم
نمیدونم چقدر گذشت ... اصلا خوابیده بودم یا بیهوش شده بودم , یه چیزهای مبهمی تو ذهنم باقی مونده
فقط یادمه کوهستان کمکم کرد تا مانتومو بپوشم و منو سوار ماشینش کرد
با اون تبی که داشتم بازم میلرزیدم .... نمیدونم چقدر تو راه بودیم تا رسیدیم درمانگاه
اصلا نا نداشتم جواب سوالای دکتر کشیک رو بدم .... زیر سرم دوباره خوابم برد
یه سوزن پینی سیلین هم تزریق کردن که اگه تو هر شرایط دیگه ای بودم قشقرق راه می انداختم
نزدیکای ساعت 4 صبح بود که کوهستان داروهامو گرفت و برگشتیم خونه
یه خورده حالم بهتر بود اما چون کوهستان صندلی رو خوابونده بود نمیتونستم جاده رو ببینم
من هنوز نمیدونستم خونه اش کجاست فقط حدس میزدم تو یکی از باغهای حومه تهرانه
همینکه رسیدیم خونه , باز رو کاناپه حال دراز کشیدم و زود خوابم برد
ایندفعه خیلی راحت تر خوابیدم
وقتی بیدار شدم هوا کاملا روشن بود و ظاهرا کوهستان هم خونه نبود
به ساعت نگاه کردم , 10 صبح بود . از اونهمه خوابیدن , اونم رو مبل تنم درد میکرد
بلند شدم , دیگه سرگیجه نداشتم . داروهام رو میز آشپزخونه بود . اونا رو با یه لیوان آب پرتقال خوردم
گشنه ام بود , الان دیگه بیشتر از 24 ساعت بود که هیچی نخورده بودم
کنار پلاستیک قرصام یه پلاستیک دیگه هم بود , نگاه کردم دیدم چند بسته سوپ آماده خریده
تو دلم گفتم حتما باید میمردم تا تو حالیت شه حالم بده؟
طبق دستور پشت پاکت سوپ رو آماده کردم . هوس کردم مثل وقتایی که سرما میخوردم و مامان غذامو می آورد تو اتاقم , تو تختم سوپمو بخورم
حالاکه اون هیولا خونه نبود و خورده فرمایش هم نکرده بود میتونستم یه کمم به میل خودم رفتار کنم

آخیییییییی ..... چه حالی داشت , ظرف خالی سوپ رو رو پاتختی گذاشتم
یه خورده جون گرفته بودم
یه فکر به سرم زد , پاشدم و تو خونه دنبال گوشی تلفن گشتم ... اما نبود
اعصابم دوباره به هم ریخت ... دوباره یاد بدبختیهام افتادم .... یاد اینکه دو هفته قبل سر کلاسم نشسته بودم , یاد اینکه این هفته ای که داره میاد چند تا امتحان میان ترم داریم
دوباره بغض , دوباره اشکی که از گوشه چشام نیش میزد , دوباره نفرت , دوباره خاری که تو قلبم فرو میرفت , دوباره...
رفتم بالا , پتومو برداشتم و رو نیم ستی که تو نشیمن بالایی بود دراز کشیدم و به منظره باغ چشم دوختم
دلم هوس چایی گرم کرد , حالا که کوهستان خونه نبود واسه خودم حال میکردم !
چایی رو هم درست کردم و برگشتم سر جام , از اتاقم متنفر بودم .... اما به جاش از همه قسمتای دیگه خونه خوشم می اومد
چقدر تو فکرو خیال بودم و به راههای مختلفی که میتونستم برای رهاییم دنبال کنم
با خودم میگفتم فرار کنم و خودمو از اون جهنم نجات بدم اما ... من دیگه زن کوهستان بودم , اما زن صیغه ایش... من زن اون بودم اما اگه با این شرایطی که داشتم فرار میکردم همه منو یه دختر بدکاره و خیابونی تصور میکردن
از یه طرف فکر میکردم که حالا به فرض تونستم فرار کنم ... کجا رو دارم برم؟ اگه کوهستان باشه که منو پشت قله قافم پیدا میکنه
شیطونه میگفت بکشمش و از دستش خلاص شم
به فکر احمقانه ام خندیدم و ترجیح دادم بخوابم
نزدیکای ساعت 4 پا شدم تا قرصام رو بخورم ,

پایین بودم که از صدای ماشین کوهستان وحشت تو دلم برگشت ساعت 5 میشد تقریبا
با عجله رفتم بالا و رو همون مبل داخل نشیمن خوابیدم و پتو رو هم روم کشیدم
ضربان قلبم با صدای قدماش تنظیم شده بود ... داشت می اومد بالا .. ایستاد ... دوباره حرکت کرد .... بالای سرم ایستاد و من دلم میخواست حتی نفس هم نکشم
پتو رو یه کم کنار زد .... داشتم میمردم .... دستشو گذاشت رو پیشونیم .... آتیش گرفتم , تب من بند اومده بود اما دست اون گرمه گرم بود
و دوباره صدای قدمایی که دور میشد ..

------------------------------
اصلا حوصله ی خوابیدنو نداشتم دیگه از خوابیدن حالم به هم می خورد خیلی آروم نیم خیز شدم وروی کاناپه نشستم...همون لحظه دیدمش که از اتاقش اومد بیرون وقتی که منو دید فقط واسه چند لحظه نگاش روم موند و بعد بی تفاوت پله هارو تا پایین طی کرد و از نظرم محوشد.
یه حسی ته دلمو قلقلک می داد....چرا منو برده بود دکتر؟اون که از خداش بود من بمیرم....نمی دونم چه حسی بود فقط می دونم باعث شد بلند شم و برم پایین....

ایستاده بود و داشت کانال هارو عوض می کرد بعد از چند ثانیه بی حوصله کنترلو رها کرد روی میز وسط هال و رفت داخل آشپزخونه....
منم تمام مدت همون طور به دیوار هال تکیه داده بودم....وقتی رفت آشپزخونه پشت سرش راه افتادم....حس کردم اون احساس بدو بهش ندارم....شاید چون یه کم ازاون رفتار گندش کاهش پیدا کرده بود....
رفت سمت یخ چال و ژامبونو با خیارشور و گوجه آورد بیرون...
_غذا چی می خوری؟
جواب نداد گفتم شاید نشنیده باشه رفتم جلوش طرف دیگه ی میز.
_چی می خوری درست کنم؟
سرشو با ارامش گرفت بالا و بعد از یه مکث طولانی چشماشو توی چشمام انداخت.
_حوصله تو ندارم....بهتره امشب دوروبرم نپلکی....
کوبنده بود...راست ایستادم....حسابی بهم برخورده بود!جوابشو نمی دادم خوابم نمی برد...جواب خاصی هم نداشتم....
تو چشماش خیره شدمو صندلی جلوشو کشیدم جلو نشستم روبه روش....دستامو گذاشتم زیر چونه م و بهش خیره شدم...یکه خورد...فکر نمی کرد حرفشو گوش ندم
لقمه ای رو که درست کرده بود پرت کرد روی میز.
_نشنیدی چی گفتم؟
با تمسخر گفتم:خب چی کار کنم دوست دارم همش پیشت باشم...
با حالت عصبی فکشو کج کرد و بعد هم با لبخندی خیلی عصبی تر گفت:تنت بدجور می خاره!
نمی دونم چرا هوس کرده بودم باهاش بازی کنم!
_نه....تنم نمی خاره...تو چی؟
خودشو کشید جلو و قهقه زنان گفت:فهمیدم....فک کردی چون دوست دارم بردمت بیمارستان....
وقتی خنده اش تموم شد گفت:نه خانومی...از این خبرا نیست...اینو بدون مرده و زنده ت واسم بی ارزشه و فرقی برام نداره....بردمت دکتر چون دوست دارم یه جور دیگه به رحمت ایزدی بپیوندی!...
چشماشو به سقف دوخت و باحالتی متفکرگفت:مرگ به علت بیماری...
نگاش یاز روی صورتم ثابت شد:خیلی بی کلاسه...نه؟
بعد نگاشو با غیظ ازم گرفتو گفت:حالا هم از جلوی چشام دور شو...نمی خوام ببینمت...
چند لحظه نتونستم کاری کنم...خشکم زده بود...نفرت انگیز بود....اصلا وسیله ی خوبی واسه بازی گرفتن نبود...با یه حرکت از روی صندلی پاشدم و از کنارش رد شدم....
رفتم توی اتاق...عصبی بودم...باید یه جور حرصمو خالی می کردم با بی حالی روی تخت افتادم که چشمم به یه سری نایلون و بسته افتاد با کنجکاوی رفتم و در کیسه هارو باز کردم....لباس بود!
خوب که همه رو نگاه کردم با عصبانیت پرتش کردم گوشه ی اتاق....بدون استثنا لباسای باز وآنچنانی بود فقط یه شلوار جین و یه بلوز آستین بلند مدل مردانه ش رو می شد پوشید....
دوباره برگشتم روی تخت....یه حرص و بغضی گلومو گرفته بود....سرمو بین دستام گرفتم...
چرا انقدر عصبی بودم.... اصلا آروم نمی گرفتم...نمی دونم چرا انقدر ازون اتاق بدم میومد...موندن توش عصبیم می کرد....
دوباره رفتم پایین...توی هال ندیدمش....حدس زدم هنوز توی آشپزخونه باشه...
کنترلو دستم گرفتمو نشستم روی کاناپه روبهروی تلویزیون....همون لحظه نگاهم به موبایل کوهستان افتاد که روی میز تلویزیون بود...
باید هرجورشده از موقعیت استفاده می کردم خیلی آروم بلند شدم و سرمو بردم عقب که بتونم داخل آشپزخونه رو ببینم نشسته بودو داشت غذا می خورد یواش یواش رفتم سمت موبایل...تا خواستم برش دارم صدای پاشو شنیدم...
با وحشت برگشتم....دست به سینه ایستاده بودو داشت نگام می کرد...
آب دهنم رو قورت دادم و منتظر عکس العملش شدم
با یه اشاره چشماش موبایل رو گذاشتم سر جاش یه پوزخند بهم زد که واقعا دلم میخواست از شدت حرص موهامو بکنم..

آخه چرا باهام اینطور رفتار میکرد؟ فقط به خاطر اینکه وقتی منو دزدیده بود سعی میکردم فرار کنم؟ واقعا سر در نمی آوردم....
راستش اون روزای اولی که برام خط و نشون میکشید فکر میکردم داره قپی میاد و بعد دو سه روز دست از سرم برمیداره ... اما کینه اش عمیق تر از این حرفا بود ظاهرا .. فقط نمیدونستم چرا؟.. چرا؟

اونشب تا دیروقت خوابم نبرد , به جاش کوهستان خیلی زود خوابید . فکر کنم به خاطر بیخوابی دیشبش بود .
تازه نزدیکای صبح بود که تونستم بخوابم ...

با صدای فریاد کوهستان بیدار شدم
- چرا صبحانه ام آماده نیست؟
وای خدا ... باز شروع کرد . بدو بدو رفتم پایین فقط موهای بلندمو سرسری جمع کردم
دست به کمر جلوی پله ها ایستاده بود , تا منو دید گفت
- دوبار بهت خندیدم پررو شدی, خیال برت داشت ؟ ... فکر کردی 300 میلیون پول بی زبونمو بخشیدم واسه اینکه خانوم بخورن و بخوابن؟
واقعا شکستم .. دلم میخواست میمردم و اینجور خفت نمیدیدم
اینقدر اخلاقش سگی بود که ترجیح دادم اول صبح جوابشو ندم ... هرچند از شدت ناراحتی جواب دندون شکنی هم به مغزم نمیرسید
اصلا فکر نمیکردم اینقدر پست باشه که این موضوع رو به این صراحت به رخم بکشه
از اونجایی که دیگه طاقت کلفت شنیدن رو نداشتم یه صبحانه مفصل براش چیدم
چای و قهوه و شیر و آب پرتقال هم گذاشتم تا زبونش کوتاه بشه
خوشبختانه دیگه بهانه ای برای ایراد گرفتن و سرکوفت زدن نداشت
بعد صبحانه هم که طبق معمول کله اش رو عین گاو انداخت پایین و بدون تشکر کردن رفت بیرون
حالا که نبود احساس راحتی میکردم اما حوصله ام هم سر میرفت
واقعا یه زندانی بودم ... با این تفاوت که زندانی تنها نیست و هم سلولی داره و هفته ای یه روز میان ملاقاتش اما من به جای اینها یه زندانبان روانی داشتم!
تو این یه روزی که خیر سرم مثلا استراحت بهم داده بود کلی خونه رو به گند کشیده بود
اما به نسبت دو روز پیش اصلا کاری نداشت , زرنگ شده بودم . زود آشپزخونه رو تمیز کردم
بعد نشستم واسه خودم ماکارونی درست کردم با سالاد .. یه سوپ ساده هم درست کردم
دیگه نمیدونستم چه کار کنم ... خسته بودم , نه از کار کردن , از نشستنو هیچ کاری نکردن
باورم نمیشد اما حقیقت داشت از زور بی کسی و تنهایی چشم انتظار کوهستان بودم! با اینکه خیلی ازش رنجیده بودم اما بالاخره از تنهایی که بیرون می اومدم .
رفتم تو اتاقش واسه فضولی کردن ... اما چیز بدرد بخوری نبود . رفتم سراغ کوله ام , با دیدن کتابام داغ دلم تازه شد ... لعنت بهت کوهستان , لعنت به تو روانیه عقده ای که زندگیمو به بازی گرفتی
-----------------------------
آخه من چه گناهی کرده بودم که اسیر یه آدم روانی و بی احساس شده بودم؟
باز وجودمو نفرت پر کرد .. باز از خودم و کوهستان بدم اومد .. و از پدرم که چه آسون از یکدونه دخترش گذشت
وقتی صدای ماشین کوهستان اومد دیگه چشم انتظارش نبودم .. اصلا نمیخواستم ریختشو ببینم
یه مدت که گذشت دیدم خودش اومد بالا و درو با شتاب باز کرد یه نگاه مشکوک بهم انداخت و خواست بره که داد زدم : نمیتونستی در بزنی؟ شاید من کاری داشتم
- مثلا چه کاری؟
وای که چقدر پررو بود
- خودت دوست داری عین گاو بیام تو اتاقت؟
با خشم اومد سمتم , از ترس داشتم مچاله میشدم لعنت به زبون بی صاحبت سیما که همیشه کار دستت میده
یه نگاه به کوله پشتیم انداخت و با بدجنسی گفت:
- باز فیلت یاد هندوستان کرده؟ تازه یه هفته است که به این جهنم اومدی خانوم کوچولو
بعد به کتابام نگاه کرد
-گفتی دانشجوی چه رشته ای بودی؟
مهلت نداد جواب بدم , خودش ادامه داد :
- مهم نیست تو که دیگه نمیتونی ادامش بدی , حالا هر چی میخواد باشه و با صدا خندید
دلم میخواست با مشت بکوبم تو دهنش تا صدای منفورش قطع شه
با خشم رو تخت ایستادم , اینجوری قدامون با هم برابر میشد با نفرت تو چشاش نگاه کردمو گفتم
قرار نیست تا ابد اینجا بمونم ... همش یه ساله ... فرض میکنم یه سال بیشتر پشت کنکور موندم ( به عمد مکث طولانی کردم ) یه پوزخند زدم و گفتم : اما بهتره تو به روانپزشک مراجعه کنی آخه با این اخلاقی که تو داری هیچ کس حاضر نیست حتی واسه یه دقیقه تحملت کنه ...
یه دفعه با خشم موهامو دور دستش پیچید
جیغم در اومد : آخخخخخخخخخخخخخ .. ولم کن دیوونه .. آیییییییییییی زورت به یه زن رسیده؟
نمیدونم چرا یه دفعه موهامو ول کرد و به سرعت از اتاق بیرون رفت
این چرا اینطوریه؟ خودش هم با خودش مشکل داره
موهامو جمع کردم و با کلیپس بستمش , اینطوری امنیتم بیشتر بود !
قبل از اینکه دوباره صدای نخراشیدشو بشنوم از اتاق زدم بیرون
زیر ماکارونی ظهر رو روشن کردم و چون سالاد تمام شده بود مشغول درست کردن سالاد شدم
به شدت کنجکاو بودم که بدونم کوهستان چه کار میکنه .. از یه طرف جرات نداشتم و از طرف دیگه حوصله ام سر رفته بود . مثل اینکه خبری ازش نبود رفتم تو اتاقش دیدم داره دوش میگیره یه فکری مثل برق زد به سرم , خیلی زود موبایلشو پیدا کردم , رو پاتختی کنار تختش بود
از شدت ترس و هیجان اینکه بالاخره میتونم با مادرم حرف بزنم داشتم میلرزیدم
تند تند شماره رو گرفتم .. با هر صدای بوقی که میشنیدم جونم می اومد تو حلقم و برمیگشت
الو ... ( ای بخشکی شانس , جواد بود )
- سلام جواد گوشی رو بده مامان
- سلام سیما . خوبی؟
وای خدا چه شانسیه من دارم با عجله گفتم : گوشی رو بده مامان وقت ندارم جواد
- میخوای گوشی رو بدم بابا ؟
- جواد مگه نمیفهمی چی میگم ؟ گوشی رو بده مامان من زیاد نمیتونم حرف بزنم؟
- چرا؟ مگه چی شده؟
- وای کودن مامان کوش؟
- راستش مامان حالش خوب نبود , بیمارستان بستریش ....
دستی که اومد جلو و گوشی رو از دستم کشید باعث شد بقیه حرفاشو نشنوم, از ترس یه جیغ خفیف کشیدمو دستم رو گذاشتم رو قفسه سینه ام تا قلبم آرومتر خودشو به درو دیوار بکوبه
موبایلو پرت کرد یه گوشه و داد زد : تو اتاق من چه غلطی میکنی؟
هنوز تو شوک بودم , هم از سر رسیدن کوهستان و هم از اون خبری که شنیدم
یعنی مامان چش بود؟ حتما حالش خیلی بد بوده که بیمارستان بستریش کردن
با التماس به کوهستان نگاه کردم واسه اولین بار با اسم کوچیک صداش کردم :
- کوهستان من میخوام با مامانم حرف بزنم
- خیلی بچه پررویی نه؟ از اتاقم گمشو برو بیرون
- کوهستان حال مامان بده , بردنش بیمارستان
- گفتم برو گمشو , اصلا با اجازه کی زنگ زدی؟ مگه نمی دونی واسه آب خوردنت هم باید از من اجازه بگیری؟

این دیوونه روانی کی احساسات سرش میشد که اینبار حالیش بشه؟
با شانه های افتاده از اتاقش اومدم بیرون رو مبل طبقه بالا نشستم و به سیاهی باغ چشم دوختم , سیاه بود , مثل زندگی من ..
رفتم تو اتاقم و ىوباره كيف پولم رو برداشتم و به عکس مامان مهربونم خیره شدم و اشکام روونه شدن
بند بند وجودم می لرزید حتی یه لحظه هم چهره ی مامان از جلو چشمام کنار نمی رفت...باید یه کاری می کردم هرطور شده...دقیقا نمی دونم چندساعتی رو روی تخت مثل مجشمه نشسته بودم تا اینکه صدای پاهاشو شنیدم که از جلوی در می گذشت....بدنم از نفرت و غیظ وعصبانیت منقبض شده بود....اشک رو گونه هامو پاک کردم واز اتاق اومدم بیرون باید خودمو به مامان می رسوندم...هرطور شده...
ناامیدانه جای خالی موبایلشو رصد کردم...انقدر مغز داشت که موبایلشو واسه من پایین جانذاره!

بی هدف و ناامیدتر از قبل رفتم توی آشپزخونه...دستمو جلوی دهنم گرفته بودم که صدای هق هقم فقط گوش خودمو کر کنه!
همونطور که اشکامو پاک می کردم چشمم به کشوی مخصوص چاقوها افتاد...
تنها راه ممکن بود...کشو رو کشیدم...دستام می لرزید....شاید این تنها شانسم بود که خودمو نجات بدم...
تیز ترین چاقو رو انتخاب کردم..دسته شو محکم توی دست راستم گرفتمو رفتم سمت اتاقش....دلیلی نداشت خودمو ملعبه ی دستش قرار بدم....درو با یه حرکت باز کردم....
پشت میزش نشسته بودو داشت با لبتاپ کار می کرد...نگاهش اول روی صورتم سرخوردو کم کم افتاد روی دست راستم....
فهمیدم جا خورده اینو فهمیدم چون راست ایستاد و پرتعجب به صورتم خیره شد...فکر نمی کرد انقدر یاغی باشم...
جلوتر رفتم....هیچ جمله ای به ذهنم نمی رسید فقط دستمو آوردم بالا و چاقو رو طرفش گرفتم...
_کلیدارو بده من...
چندلحظه هیچی نگفت اما بعد یه لبخند خونسردانه روی لباش نشست:می بینم تیزترین چاقو رو برداشتی....
دهنمو باز کردم که بگم ساتور نبود و گرنه ساتور میاوردم که نذاشتو گفت:
_ولی چه فایده حتی بلد نیستی درست تو دستت بگیریش...
آب دهنمو قورت دادم:کلیدارو بده....اون موقع شاید بهت...رحم کردم....و نکشتمت...
دستشو جلوی دهنش گرفت و خندید....
داشت عصبیم می کرد.با صدایی که هم عصبی بود و هم بغض دار داد زدم:یا کلیدارو میدی یا....
_یا...؟
_خودت بهتر می دونی...یا باید انتخاب کنی که اولین ضربه به کجات بخوره....!
پاشو روی پاش انداختو گفت:خوبه...داره هیجان انگیز می شه....اما اگه این بازی رو همین الان تموم نکنی باید خودت اولین قسمتی رو که بریده می شه انتخاب کنی....
جمله ی آخرو عصبی گفت...
پوزخندی زدم:حتی الانم پررویی!....مثل اینکه باید خودم دست به کار بشم.....
لرزش دستام کمتر شده بود....رفتم جلوش چاقو رو گذاشتم بیخ گلوش....خواست دستشو بالا بیاره که چاقورو بیشتر فشار دادم...
_تکون بخوری گلوتو بیخ تا بیخ می برم!
فکش منقبض شده بود:بهتره تمومش کنی....واسه خودت بد می شه....
_تو به فکر من نباش و کلیدارو بده....
چشماشو بستو سرشو به پشت صندلی تکیه داد:بگردو پیداش کن....
داشت باهام بازی می کرد....نمی فهمید اون لحظه من واقعا باهاش شوخی ندارم...
دادزدم:کلیدارو میدی یا همین حالا بفرستمت اون دنیا؟
لب پایینشو با زبون تر کرد و دستشو برد تو جیبش....دقیقا نفهمیدم چی شد...وقتی به خودم اومدم که چاقو دیگه تو دستم نبود و افتاده بود روی زمین....اون هم در یک صدم ثانیه خم شدو چاقو رو برداشت...
نفسم حبس شده بود....عقب عقب که رفتم خوردم به دیوار...نگاهش به من مثل نگاه یه شیرتیرخورده به طعمه ش بود...فکراینجاشو اصلا نکرده بودم....اون لحظه واقعا داشتم فاتحه ی خودمو می خوندم....اومد جلوم....دهنش به طرز عصبی ای نیمه باز بود....
چنگشو انداخت توی موهامو سرشو نزدیک صورتم آورد...
_بازی بدی رو شروع کردی...
داشتم می لرزیدم....سعی کردم با دستام انگشتاشو از بین موهام در بیارم ولی انگار چسبیده بود....همونطور کشون کشون بردم سمت اتاقم پرتم کرد وسط اتاق با زانو افتادم روی زمین...یه لحظه از درد استخوان نفسم گرفت...به زحمت برگشتم و بهش خیره شدم...
_کلیدو می خواستی دیگه؟باشه....
یکی از کلیدارو از دسته کلید جدا کرد و بقیه رو انداخت طرفم...جاخالی دادم که نخوره تو صورتم....
_آدم که نیستی...باید مثل سگ باهات رفتار بشه....
رفت سمت درو در آخرین لحظه گفت:پنجره هم بازه...نهایت استفاده رو ازش ببر....
نیشخند گوشه ی لبش قلبمو به درد آورد....
در اتاقو که قفل کرد زدم زیر گریه و اصلا هم سعی نمی کردم صدای گریه مو ببرم....
یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 18:34 |- آرام -|


ϰ-†нêmê§