X
تبلیغات
بیا و رمان بخون - شب های تنهایی


خوش اومدی
بهنام ابتدا یاس را در مقابل آپارتمانش پیاده کرد و سپس لیلا و بنفشه را به منزلشان رساند و به دعوت لیلا داخل خانه شد و چایی با هم نوشیدند . وقتی آنجا را نیز ترک می کرد ، ساعت از یک و نیم بامداد گذشته بود، اما وقتی به خانه رسید ،بهرام هنوز بازنگشته بود .

یاس قلم را روی زمین گذاشت و با تماشای کارش نفس عمیقی از سر رضایت کشید . (( بهرام )) نام و چهره ای که لحظه ای از فکر و قلبش دور نمی شد و آسوده اش نمی گذاشت .

چشمانش را روی هم گذاشت و حوادث این شب پرخاطره را یک بار در ذهنش مرور کرد . چقدر از آمدن او به آپارتمانش هیجانزده و در عین حال غافلگیر شده بود . وقتی از زیبایی و طراوت خانه اش تعریف کرده بود ، او حتی نتوانسته بود پاسخی به تعریفش بدهد و تشکر کند . وقتی دفتر شعرش را به دست گرفت قلب دختر لرزید . مثل این بود که معلمی می خواهد دیکته ی دانش آموزش را تصحیح کند و دانش آموز با هل و هراس به حرکات دست معلمش نگاه می کرد . وقتی از اشعارش تعریف کرده بود او ذوب شده بود . در آن سالن جادویی و آن فضای اغوا کننده نیز هر لحظه در حال انفجار بود و در تمام مدت با خودش جنگیده بود .

عرقی را که بر پیشانی اش نشسته بود پاک کرد و حس کرد دارد خفه می شود . گرمای سوزان و نفس گیر حاصل از هیجان ُ تمام وجودش را بی حس و تپش قلبش را تسریع می کرد . از جا برخاست و برای رهایی از این گرمای خفقان آور به بالکن رفت . به دیوار سرد که مثل چشمه ای زلالدر دل کویری خشک و سوزان ُ عطش را تعدیل می کرد تکیه داد و به دل سرخ آسمان چشم دوخت که گلوله های برف آرام آرام از آستینش به روی زمین می پاشید و زمزمه کرد : پدر ، مادر می ترسم ، مي ترسم اون طور كه دلم مي خواد نشه . كمكم كنين كمكم كنين .

و آرزو كرد كه اي كاش بهرام پي به تنهايي و نيازش ببرد ، اي كاش مي فهميد كه دلهايشان همسو و خواسته هايشان يكي است ، اي كاش دل از ترس و ترديد خالي مي كرد و به سويش مي آمد .

عاشق جوان نيز در داخل اتومبيلش به پشتي صندلي اش تكيه داده بود و دستهايش را پشت سرش قلاب كرده و چشم به بالا دوخته بود . آنجايي كه دو ساعت پس از نيمه شب هنوز چراغي روشن بود و دختري به دل آسمان نگاه مي كرد . برف پاك كن هاي اتومبيلش بي وقفه كار مي كردند و چشمان او نيز خستگي ناپذير و همپاي دلش در جستوجوي يافتن راهي براي رهايي از اين اضطراب و آشفتگي . اگرچه امشب نسبت به هر زمان ديگري آرامتر و دلش پر از اطمينان بود . در زندگي ياس هيچ مردي را نيافته بود و از نزديك زندگي اش را ديده بود . تنهايي اش را ، ولطافت و مهرباني اش را . پس چرا باز هم دست روي دست گذاشته بود ؟ وقتي چراغ خانه ي ياس خاموش شد او نيز در افكارش به آخرين نقطه رسيده بود و تصميم گرفته بود كه همين فردا دل را به دريا بزند . سرانجام بايد خود را از اين وضعيت پا در هوا خلاص مي كرد . اگرچه بارقه ي پررنگي از اميد به دلش مي تابيد و همين امر او را براي دل سپردن به دريا مصمم تر مي كرد . با اين انديشه نفس عميقي از سينه بيرون داد و سوئيچ اتومبيل را در جايش گرداند. وقتي به خانه رسيد چراغ ها خاموش بودند و به نظرش آمد كه بهنام بايد ساعت ها قبل خوابيده باشد . بدون سر و صدا وارد اتاقش شد و پس از بستن در اتاقش ، كليد برق را زد . قبل از هر چيز ، چشمش به سه تارش در گوشه ي اتاق افتاد و لبخندي از رضايت برلبانش نقش بست . لباسهايش را عوض كرد و وارد تختخواب شد ، اما فكر ياس يك لحظه رهايش نمي كرد  . تصميمي كه براي فردايش گرفته بود ، خواب را از چشمانش ربوده بود وليكن به نظر مي رسيد بردباري تا روز بعد عملي محال و غير ممكن است هرچه تلاش كرد نتوانست آرام بگيرد و سرانجام نيز تصميمش را گرفت و از بستر خارج شد . همين امشب بايد با او حرف مي زد . بيش از اين نمي توانست صبوري كند . دستش را به سوي اتومبيلش در كتابخانه دراز كرد ، اما قبل از اين كه آن را بردارد پشيمان شد . از اتاقش خارج و وارد حال شد . در تاريكي جايي را نمي ديد اما چراغ را روشن نكرد . آرام در اتاق بهنام را گشود و پاورچين پاورچين وارد اتاق شد . در زير نور ملايم چراغ خواب كيفش را پيدا كرد و مشغول جستوجو شد .

بهنام با صدايي خواب آلود در حالي كه با تعجب به او نگاه مي كرد گفت : چه كار داري ؟ چه مي خواي ؟

- دفترچه ي تلفنت .

ديوونه شدي ؟ به كي مي خواي زنگ بزني ؟

و دفتر تلفنش را از روي ميز تلفن در كنار تختش برداشت و براي او انداخت . بهرام دفترچه را در هوا ربود و تشكر كرد . سپس بدون رد و بدل شدن حرفي ديگر ، به همان آرامي كه آمده بود از اتاق خارج شد و به اتاق خودش بازگشت .با خوشحالي روي تخت نشست و به جستوجو ميان اسامي مختلف پرداخت ، اما دقيقه اي بعد با نااميدي آن را به كناري انداخت و مشتش را روي بالش كوبيد . چرا در طي اين مدت سعي نكرده بود شماره ي او را بيابد ؟ از دست خودش عصباني شد و تلفن را روي تختش گذاشت . شماره ي ۱۱۸ را گرفت و پس از چند بار شنيدن بوق اشغال ، سرانجام ارتباط بر قرار شد و او شماره تلفني با نام و آدرس ياس خواست ، اما چون خط به نام ياس نبود و او نيز نام صاحب خانه را نمي دانست از آنجا هم نتيجه اي نگرفت و با كلافگي گوشي را سرجايش گذاشت و بخت و شانس بد خود را نفرين كرد .

- همين حالا بايد بهش زنگ بزني ؟

بهرام با شنيدن اين پرسش مثل برق گرفته ها به عقب برگشت و با ديدن بهنام در آستانه ي در ، رنگ صورتش مثل گچ سفيد شد .

- چيه مگه جن ديدي ؟

- اينجا چه كار مي كني ؟

بهنام جلو تر رفت و روي لبه ي تخت نشست و گفت : الان بايد خوابيده باشد .

بهرام كه از طرز نگاه او دريافته بود همه چيز را مي داند و البته بهنام مكالمه تلفني اش را شنيده بود ، نفس عميقي كشيد و گفت : همين حالا وقتشه ديگه نمي تونم تحمل كنم.

بهنام تكه اي كاغذ را كه در دستش داشت به او داد و لبخندي از سر رضايت زد . ياس بهرام زوج بي نظيري بودن . از تصور آنها در كنار هم حالت رضايت آميزي وجودش را فرا گرفت . اونو واسه ي ازدواج مي خواي ؟

البته كه واسه ي ازدواج مي خوام .

بعد از مدتي مكث ادامه داد : حرف ها مي زني ها !

بهنام شانه هايش را بالا انداخت و خنديد : تو هميشه منو به شك مي اندازي .

- آروم بگير ، نصف شبه . و در خروجي را نشان داد و گفت : ديگه برو بگير بخواب .

بهنام از جا برخاست و پس از گفتن شب به خير به سوي در رفت ، اما بعد از چند قدم دوباره به سوي او چرخيد و گفت : پشيمون نمي شي بهرام . ياس همونيه كه تو بايد پيداش مي كردي .

بهرام سري به علامت مثبت تكان داد و گفت : مي دونم.  به خاطر شماره هم متشكرم .

- قابل تو رو نداشت . موفق باشي .

سپس بدون هيچ حرفي از اتاق خارج شد و او را تنها گذاشت . بهرام نگاه مجددي به شماره انداخت و بودن معطلي گوشي تلفن را برداشت و شماره را گرفت .

ياس در بسترش دراز كشيده بود و به سقف نگاه مي كرد تلاش براي خوابيدن بي فايده بود و تصور چهره ي گرم و شيداي بهرام در حال نواختن سه تار ، حتي براي يك لحظه از مقابل چشمانش دو نمي شد . سرانجام به اين نتيجه رسيد كه دوباره چراغ را روشن كند و به نوشتن ادامه دهد ، اما در همين لحظه صداي زنگ تلفن بلند شد و او را سخت متعجب كرد . نگاهي به ساعت كوكي كوچكش اندخت و با ديدن عقربه هاي ثانيه شمار  روي ساعت سه و نيم ، تصور كرد كه آدم بيكاري در اين وقت شب قصد مزاحمت او را دارد و به همين دليل تصميم گرفت نسبت به آن بي توجه باشد . صداي زنگ تلفن دوباره تكرار شد و در اين سوي خط بهرام انگاشت كه او خواب است ، با اين حال قصد نداشت دست بردارد و تا صبح با آشوب و هيجان دلش مدارا كند سرانجام پس از چند زنگ متوالي ، ياس دريافت كه طرف دست بردار نيست و از رختخواب خارج شد و به اتاق نشيمن رفت و كليد برق را زد ، گوشي تلفن را برداشت و گفت : الو .

بهرام با شنيدن صداي لطيف او انقلابي ديگر در وجودش احساس كرد . تپش قلبش زياد شد و بدون درنگ گفت : سلام ياس .

اما ياس صدايش را از پشت تلفن نشناخت و از اينكه اين مرد ناشناس حتي اسمش را مي دانست بيشتر به شگفت آمد و كمي نيز ترسيد .

ببخشين آقا من شما را به جا نميارم .

آه متاسفم ، من ... من بهرامم.

بهرام ؟ در اين وقت شب چه كار مي تواند با او داشته باشد ؟ تمام وجودش شروع به لرزيدن كرد .

- ياس

- بله ؟

- خواب بودي ؟

- نه ... نه .

اما هنوز گيج بود و فكرش درست كار نمي كرد .

- معذرت مي خوام كه توي بدترين موقع مزاحم شدم .

- اتفاقي افتاده ؟

اين فكر ناگهان به ذهن ياس خطور كرد كه شايد براي دوستانش حادثه اي روي داده است و از اين انديشه بر خود لرزيد .

- نه اتفاقي نيفتاده . اصلا قصد نداشتم نگرانت كنم .

ياس نفس راحتي كشيد و گفت : خدا رو شكر .

اما او به چه منظوري تلفن كرده بود ؟ آيا ... بيش از اين مجال انديشيدن نيافت و بهرام به حرف آمد و گفت : مي خوام با تو صحبت كنم ياس .

با من ؟

صدايش با تركيبي از هيجان و ترس مي لرزيد خودش را روي كناپه انداخت و پرسيد : درباره ي چي ؟

خب .. خب چطور بگم ؟ ببين ياس من اهل حاشيه روي نيستم ، واسه ي همين مي خوام بدون مقدمه موضوعي را كه به خاطرش اين وقت شب بهت زنگ زدم مطرح كنم . تو .. تو ياس ، تو كسي هستي كه من هميشه در انتظار روبه رو شدن با اون بودم ، كسي كه با اولين نگاه به دلم نشست و منو در خودش ذوب كرد . منظورمو مي فهمي ؟

ياس از شنيدن سخناني كه انتظار شنيدنشان سوخته بود  به هيجان زايدالوصفي دچار شده بود ، به پشتي كاناپه تكيه داد و گرماي اشك را در چشمانش حس كرد . نمي دانست چه بايد بگويد و نفس در سينه اش حبس شده بود .

- ياس ! صحبت كردن از پشت تلفن خيلي راحت تره شايد اگه مي خواستم رو در رو باهات حرف بزنم تو متوجه ي دستپاچگي و هيجانم مي شدي و همه چيز يادم مي رفت ، اما حالا كه تو رو به روم نيستي مي خوام حرف دلمو بزنم . چيزي كه مدتها در مورد چونگي بيانش فكر كردم ، اما حالا مي خوام با ساده ترين كلمات بگم كه دوستت دارم .

صدايش آرام و پر اطمينان بود و ياس از درك اين حالت دچار انقلابي شديد تر شد .

- من از تو چيزي نمي دونم ، نمي دنم بي چي فكر مي كني .

- به تو فكر مي كنم ... فقط به تو

- چرا بهرام ؟

سعي بسياري كرد تا حالت گريه اش در لحن كلامش اثر نگذارد ، اما بهرام تشخيص داد كه او به گريه افتاده است و با اشتياق بيشتري گفت : براي اين كه تو خوبي ، قشنگي ، مهربوني ، آدمو سر ذوق مياري ، براي اين كه بهتر از همه ي دنيايي ، منو وادار كردي تا هرجا كه هستي منم باشم ، وادارم كردي حتي تا شيراز بيايم .

ياس آن روز را و معصوميت او را در حال روشن كردن شمع به ياد آورد و بي اراده گفت : مي دونم .

بهرام با تعجب گفت : مي دوني ؟

- توي شاهچراغ ديدمت ، وقتي كه شمع روشن مي كردي

- چرا نيومدي پيشم ؟ بهت احتياج داشت ياس .نمي دوني چه لحظات سختي را گذروندم .

گله مي كرد . اين بار از اينكه كسي پي به درون پر غوغايش برده بود ، ناراحت نبود .

- تو چرا نيومدي ؟

- مي ترسيدم . از اين كه به من فكر نكني .... از اين كه به يكي ديگه دل سپرده باشي ، از اين كه مردي توي زندگيت باشه .

- اما نبود خودتم اينو فهميدي .

- فهميدم ، خيلي چيزا رو فهميدم . روز و شب همراهت بودم ياس . حالا ديگه تو رو بهر از خودت مي شناسم. خيلي به تو احتياج دارم.

- به چه منظور ؟

اينجا مهم ترين قسمت گفتوگويشان بود . مي بايد از تصميم و منظور او آگاه مي شد و با توجه به آن ، راهش را انتخاب مي كرد .

بهرام با اطمينان گفت : خب ازدواج ، مي خوام با تو ازدواج كنم ياس . فكر مي كني منظوري بالا تر و مهم تر از اين هست ؟

و آرزو كرد كه اي كاش در اين لحظه با او رو در رو مي شد تا از نگاهش پي به صداقتش مي برد . ياس از شنيدن لحن قاطع او آسوده شد . پاسخي را كه آرزو مي كرد گرفته بود . نفس عميقي كشيد و راحت تر از قبل گريست .

- ياس تو چته ؟ حالت خوبه ؟

اما ياس چگونه مي توانست حالش را براي او توصيف كند . فقط مي دانست كه حالش خوب است ، خيلي خوب . آرام و سبك ، مثل تولدي دوباره . با لحني گلايه آميزي گفت : بايد خيلي زود تر از اين حالمو مي پرسيدي . خيلي سختي كشيدم ، فكر مي كردم بينمون فاصله ي زيادي هست ، فكر مي كردم هيچ وقت به من فكر نمي كني ، فكر مي كردم برات اهميتي ندارم .

- اما من هر لحظه به تو فكر مي كردم ، از هون روز اول كه ديدمت .

- پس چرا كاري نكردي ؟

- مي ترسيدم ياس . تو قشنگي ، بي نظيري ، مثل دختراي ديگه سعي در جلب توجه نداشتي ، مي ترسيدم از من خوشت نياد .

- تو با سازت منو جادو كردي ، با روح و احساس قشنگي كه در تو كشفش كردم . ديگه هيچ وقت منو تنها نگذار ، مي خوام به تو تكيه كنم.

از تصور احساس امنيت زيبايي كه در تكيه كردن به اين مرد وجود داشت و او بارها در رويا هايش طعمش را چشيده بود ، آرامش عميقي در خود حس كرد . بهرام با لحني مهربان و لبريز از اطمينان جواب داد : با هم ازدواج مي كنيم ، به محض اين كه درسم تموم بشه . به تو قول مي دم ، به من اطمينان كن .

- باور نمي كنم بهرام . شايد دارم خواب مي بينم .

بهرام خنديد . عجيب اينكه خودش هم همين حال را داشت اما بايد او را مطئن مي ساخت .

- خودكار دم دستت هست ؟

- خودكار ؟

- آره .

- يه دقيقه صبر كن .

منظور او را درك نمي كرد . ولي از جا برخاست و از روي ميز مطالعه اش خودكاري برداشت وقتي دوباره گوشي را برداشت صداي بهرام را شنيد : حالا روي دستت يه علامت بزن ، صبح وقتي از خواب بيدار شدي با ديدن آن علامت مي فهمي كه خواب نبودي .

ياس به فكر عجيب او لبخندي زد و همين كار را انجام . كف دست چپش نوشت : بهرام .

وسپس مشتش را فشرد .

- اين كا را كردي ؟

- آره .

- خوبه .

و پس از مدتي ادامه داد : خيلي آرومم كردي ياس . احتياج داشتم همين امشب با تو حرف بزنم . من ... من ديوونه نشده ام ، حرفاي دلمو بهت زدم ، همه اش هم جدي بود .

- مي دونم و خيي خوشحالم كه اين كار را كردي .

- حالا ديگه بهتره كه بخوابي ، ديگه هم گريه نكن خب ؟

- بهرام ؟

بهرام حالت غريبي را در لحنش حس كرد با مهرباني بي نهايتي گفت : جانم .

- مي خواستم بگم تو هم مردي هستي كه من هميشه در زندگي ام طالبش بودم ، يه كسي مثل پدرم براي مادرم .

- خوشحالم ياس ، خوشحالم كه چنين احساسي نسبت به من داري .

- فردا توي دانشگاه مي بينمت ؟

- البته ، اصلا خودم فردا صبح ميام دنبلت تا با هم به دانشگاه بريم . موافقي ؟؟

- فكر مي كردم كه دوست نداري ديگران بفهمن كه دلبسته ي كسي شدي .

- حالا ديگه همه ي دنيا بايد بدونن چون خيالم از طرف تو راحت شد . تو امشب به تمام دلواپسي ها و نگراني هايم پايان دادي و من بي نهايت ازت ممنونم.

- هيچ احتياجي به تشكر نيست . بهرام خودتم همين كار رو براي من كردي .

- خدا رو شكر فعلا تا صبح خداحافظ .

- خدا حافظ .

و ارتباط قطع شد ، در حالي كه هر يك از طرفين از فرط شادي ، هيجان و آرامش خيال در پوست خود نمي گنجيدند . ياس از جا برخاست و به اتاق خوابش رفت . از پنجره بارش برف را كه به همان نرمي ادامه داشت تماشا كرد و نگاهي به آسمان انداخت . به نظرش آمد پدر و مادر راضي تر از هميشه هستند . فرد دلخواهش را در زندگي يافته و او نيز قول سعادت و وفاداري داده بود . تنها بايد به او اعتماد مي كرد و از خدا ياري مي خواست . دلگرم از اين انديشه به تختخوابش رفت و ردون بستر خزيد و حرف هاي بهرام را در دقايقي پيش به ياد آورد .

*

*

*

ادامه دارد .

سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 11:29 |- آرام -|


ϰ-†нêmê§